واقعا!!!بدون شرح
گاهي شب ها خواب هاي بدي مي بينم، تازگي ها مخصوصا.خواب مي بينم صبح كنكور است و من خواب مانده ام.خواب امتحان شيمي الي پيش دانشگاهيم را مي بينم، مدام رد مي شوم، مدام مرعوب مي شوم. خواب مي بينم دارم مي دوم اما جلو نمي روم. خواب ادم هايي را مي بينم كه دوستشان ندارم ، ان وقت خوابم پر مي شود از جر و بحث و عصبيت. خواب پدرم را مي بينم، دوباره جدل و جدل و جدل.خواب مي بينم مادرم مريض شده و حال و هواي خوابم پر از اضطراب مي شود و اشك مي ريزم. توي خوابم كتك كاري مي كنم، سر كسي داد مي كشم و گريه مي كنم، تعقيب و گريز دارم. پس صبح كه از خواب بلند مي شوم، تنم پر از خستگي است، پر از تپش قلبم و افسردگي. تنم كوفته شده و احساس خواب الودگي مي كنم، بد حالم و انگار كه شب تا صبح به واقع جنگيده ام. پس صبح كه بلند مي شوم،تازه هوس خواب مي كنم، كه بخوابم تا خستگي خواب ديدن هايم از تنم برود...! فكر مي كنم حالم بد است
...
مدير مؤمن، سر به زير و قابل اعتماد سيستم، متاهل، با ان شكل و شمايل و محاسنش، يك مدير ارشد صدا و سيما ، سرپرست نويسندگان يك برنامه زنده و پرمخاطب تلويزيون را اخراج مي كند تا به جاي او دوست دخترش را منصوب كند! برمي گردم و صورت بهم ريخته سرپرست نويسندگان ، كه از دوستان صميمي و قديمي خودم است و در نظرش بود از من هم به عنوان نويسنده ان برنامه كمك بگيرد را نگاه مي كنم.خنده ام گرفته، نه به خاطر اينكه حالا سرپرست نويسندگان ، خودش هم بيكار شده ، كه به ياد اين مي افتم : اين چندمين محيط كاري است كه در تمام اين سال ها تجربه كرده ام ، دقيقا با همين تراژدي، درست شبيه همين اتفاق. در چند ماه گذشته، اين درست دومين اتفاق مشابه است. خنده ام مي گيرد . مي دانيد، اخلاقيات بيداد مي كند!! بله درست اخلاقيات..بيداد مي كند!
::


