زندگی...باریکتر از مو
به نام خدا
...
مرگ در همین نزدیکی هاس.
كمتر از يك ماه قبل مثل هميشه در راه بازگشت به خانه بودم ...
كف كفشم كمي سايش برداشته بود و در واقع ليز شده بود، اومدم از جدول وسط خيابون رد بشم
وسط خيابون و مثل باغبوني كه قراره با جون دل به گلها و درختهاش برسه آبياري كرده بودند...
رفتم روي جدول ،لغزندگي و عدم تعادل ،... يه لحظه احساس كردم روي هوا قرار دارم .
يه ۲۰۶ شايد به فاصله ي چند سانتي متر از كنار من رد شد.
مرگ و زندگي در يك آن جلوي چشمانم ظاهر شد.
خدا باز هم يه فرصت ديگر براي بهتر شدن به من داد.
...
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت   توسط حسام
|